شمارهٔ ۹۳ - تتبع خواجه امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت
به من حکایتی از سر می که نتوان گفت
چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش
میم به تهنیه داد و به لطف و احسان گفت
که ای گدای خرابات ناامید مباش
چرا که هاتف غیب آنچه بایدت آن گفت
ازان زمان که دلم نشاء یافت از می عشق
به خویشتن همه دشوار دهر آسان گفت
براه از سخن پیر دیر افتادم
که شیخ خانقه این نکته ها دگر سان گفت
از آن به لاله دلم خون شده درونم سوخت
که درد خون دل و رنج داغ هجران گفت
حدیث بستن زنار و بت پرستی من
به خلق عاقبت آن شوخ نامسلمان گفت
چو دل ز زلف وی آشفته بود از خاکش
هر آنچه پرسه نمودم همه پریشان گفت
کسی خلاص ز گرداب غم شد ای فانی
که زیر دور فلک ترک اهل دوران گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی از حالات روحی و تجربیات عاشقانه شاعر سخن میگوید. در ابتدا، شاعر به شنیدن حکایتی از یک هاتف در میخانه اشاره میکند که پیامی از راز عشق و باده را به او میرساند. پیر بادهفروش به او دلداری میدهد و میگوید که ناامید نباشد، زیرا آنها با عشق و میتوانند بر دشواریهای زندگی غلبه کنند. شاعر از عشق و درد فراق میگوید و به تجربیات خود در پی جستجوی معنا و آرامش اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که رهایی از غمهای دنیا فقط در درک و پذیرفتن این عشقها و امتحانهای زندگی ممکن است.