شمارهٔ ۱۴ - او راست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید
این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید
من همانم که به من داشتی از گیتی چشم
چه فتاده ست که در من نتوانی نگرید
من همانم که مرا روی همی اشک شخود
من همانم که مرا دست همی جامه درید
زندگانی را با مرگ بدل باید کرد
چو مرا کار ازین کار بدین پایه رسید
دل من بستدی و باز کشیدی دل خویش
دل ز من بیگنهی باز نبایست کشید
نفریبی تو مرا کز تو من آگه شده ام
من نخواهم سخن و لابه تو نیز خرید
دل بدخواه من از انده من شادی کرد
دوستی کس چو تو بد عهد و جفا کار ندید
آنچنان کار بیکبار چنین داند شد
در همه حال زهر کار نباید ترسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و ناامیدی شاعر نسبت به یک رابطهی عاشقانه است. شاعر از وضعیت بد خود میگوید و به معشوق اشاره میکند که او را در این حال و روز دیده است. او از گذشتهی خود و امیدهایی که به معشوق داشته یاد میکند و از اینکه اکنون نمیتواند در چشمان او ببیند، ابراز تأسف میکند. شاعر به درد و رنج خود از جدایی و بیوفایی معشوق اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که زندگی و مرگ باید تغییر کند. در نهایت، او از دوستی که بدعهدی و جفاکاری او را تجربه کرده، ناامید است و میگوید که حالا دیگر از هیچ چیزی نمیترسد.