نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹ - او راست فرخی سیستانی

فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفر

ای دل چرا نکردی زآتش همی حذر

آری حذر نکردی تا سوخته شدی

تو سوختی و با تو بسوزد همی جگر

همسایه بدی و ز همسایگان بد

همسایگان رسند به رنج و به درد سر

اینک جگر به جرم تو آویخته شده ست

ورنه ازین بلا دل او نیستی خبر

من چند گونه حیلت وتدبیر ساختم

کان آتش فروخته کمتر شودمگر

بادخنک برآتش سوزان گماشتم

پنداشتم که حیلت من گشت کارگر

بخشش هزار بار فزون گشت از آنچه بود

بخشش همه دگر شدو تدبیر من دگر

ور بلبل از درخت بپریدگو بپر

ظاهر فرو نکرد ز طنبور خویش پر (؟)

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان تجربه‌ی عشق و سختی‌های آن می‌پردازد. او می‌گوید عشق مانند آتش است که هیچ آب و تلاشی نمی‌تواند آن را خاموش کند. دل عاشق چرا از این آتش پرخطر حذر نکرده است؟ او خود را در آتش عشق سوزانده و حال جگرش نیز در رنج است. شاعر به بدی همسایه‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که آن‌ها باعث دردسر و زحمت شده‌اند. او به تلاش‌های خود برای کاهش درد عشق اشاره می‌کند و متوجه می‌شود که هیچ‌کدام از تدبیرها و حیلت‌هایش اثر نداشته و وضعیت همچنان دشوار است. در نهایت، عشق و محبت او به قدری زیاد است که با همه‌ی مشکلات، نتوانسته از آن فاصله بگیرد.