شمارهٔ ۲۰ - همو راست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آزار داری ای یار زیرا که یک زمستان
بگذشت و کس نیامدروزی زمانه زین در
روزی بدین درازی ما از تو جسته دوری
کز تو خطایی آمد، وان از تو بودمنکر
ما با هزار دستان خو داشتیم آنجا
بیداد کرد و بیشی زاغ سیه بدین در
تو تنگدل نگشتی بازاغ بد نکردی
بنشستی و ببری خوش با چنان ستمگر
چون در میان باغت دامی بگستریدند
بازاغ درفتادی ناگه به دامت اندر
از تو خطایی آمداز ماخطایی آمد
شایدکه هر دو گشتیم اندرخطا برابر
از باغ زاغ گم شد ،آمدهزار دستان
اکنون گرفت باید کار گذشته از سر
امروز ما و شادی امروز ما و رامش
درزیر هر درختی عیشی کنیم دیگر
بادوستان یکدل با مطربان چابک
باریدکان زیبا با ساقیان دلبر
دلجوی ساقیانی شیرین سخن که مارا
از کف دهنده باده و ز لب دهنده شکر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به رابطهای میان معشوق و عاشق اشاره دارد که در آن عاشق از دوری معشوق گلایه میکند. شاعر از زمستانی میگوید که بدون آمدن معشوق گذشته و این دوری ناشی از خطاهای هر دو طرف است. عاشق به یاد روزهای خوشی در باغ میافتد که زاغهای سیاهی در آن به ظلم و ستم پرداختهاند. او به معشوق میگوید که با وجود سختیها و دلتنگیها، هنوز هم میتوانند لحظات خوشی را با دوستان و مطربان تجربه کنند و از زندگی لذت ببرند. در نهایت، شاعر پیشنهاد میدهد که باید کارهای گذشته را فراموش کرده و به شادی و خوشیهای حال توجه کنند.