شمارهٔ ۲۴ - ازاوست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خدای داند بهتر که چیست در دل من
ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن
چو مهربانان در پیش من نهادی دل
نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن
همی ندانست این دل که دل سپردن تو
همیشه کار تو بوده ست زرق و حیله و فن
دل تو آمده بوده ست تا دلم ببرد
ببردو رفت به کام و مراد باز وطن
من از فریب تو آگه نه وتو سنگین دل
همی فریفته بودی مرا به چرب سخن
هم آن کسی که به خوشی به من سپردی دل
چو دل نباشد جان را چه کرد خواهم من
کنون که حال چنین شد چه باز خواهی دل
چه اوفتاد که دل بازخواستی از من
دلم ببردی وجان هم ببر که مرگ بهست
ز زندگانی اندر شماتت دشمن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج ناشی از خیانت و بیوفایی شخصی است که راوی دل به او سپرده و حالا متوجه شده است که این دل سپردن تنها در دام فریب و نیرنگ او بوده است. راوی به خدای خود پناه میبرد و از مصیبتهای خود میگوید، در حالی که به عمق شکست و ناامیدی خود در عشق اشاره میکند. او به غم و اندوهی که از جدایی و فریب آن فرد تجربه کرده، میپردازد و میخواهد بداند که حالا که این اتفاق افتاده، چه امیدی برای بازگشت دل او وجود دارد، و اینکه در این شرایط از زندگی چه به دست میآورد. در نهایت، او به مرگ بهعنوان یک رهایی از رنجهای درونی خود فکر میکند.