شمارهٔ ۲۹ - و او راست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای جهانی ز تو به آزادی
بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا
از دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادند
تومرا دل به دشمنی دادی
قصدکردی به دل ربودن من
برهلاک دلم بر استادی
تا دلم نستدی نیاسودی
چون توان کرد از تو آزادی
دل ببردی و جان شد از پس دل
ای تن اندر چه محنت افتادی
بردل دوستان فرامشتی
بر دل دشمنان همه یادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و غم قلبی شاعر میپردازد. شاعر از بیوفایی و ستمی که از طرف معشوق خود تجربه کرده، شکایت میکند. او میگوید که دلش را به معشوق داده، اما معشوق تنها موجب رنج او شده است. شاعر احساس میکند که معشوق به قصد تصاحب دل او آمده، اما در عوض، تنها بر درد و محنت او افزوده است. او از این که دلش را به کسی داده که به دشمنی با او پرداخته، ناامید و غمگین است و در نهایت به این نتیجه میرسد که هیچگاه از این وضعیت میسر نیست.