شمارهٔ ۱۱۴ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود
چون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود
ارمغان دیده گرد تست اما دیده کو
چشمه خونیست اکنون تا تو بودی دیده بود
سالها گلچین باغی بود دل اما چه سود
تا قدم بیرون نهاد از باغ آتش چیده بود
دوش دل آغاز نالیدن خوش استادانه کرد
ساها گویی که هر لختش ز غم نالیده بود
شب فصیحی دیدمش در خواب زآنسان کز نشاط
تا شدم بیدار مژگانم به خود بالیده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حسرت و اندوه ناشی از جدایی صحبت میکند. شاعر به یاد میآورد که چگونه پیش از رفتن معشوق، نگاهش پر از عشق و زیبایی بود. اکنون که معشوق رفته، شاعر احساس میکند که دنیا دیگر رنگ و بویی ندارد و قلبش از غم پر است. او به سالها شادابی و خوشیای که در کنار معشوق داشته اشاره میکند و حالا که او رفته، تنها درد و ناله در دلش باقی مانده است. شاعر همچنین خواب زیبا و شادابی را میبیند، اما به محض بیدار شدن، باز به تنهایی و افسردگی خود میاندیشد.