شمارهٔ ۱۲۴ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمید
که شوخ چشمی مرغان هرزهگو فهمید
برو مسیح و بیاسا که سر داغ مرا
کسی که لاله این باغ شد نکو فهمید
کند چو دایره سر در سجود پا فرموش
کسی که قیمت یک گام جست و جو فهمید
چنان به دور تو رسوای خاص و عام شدیم
که راز باده ما ساغر و سبو فهمید
غریب وادی ایمن چرا ز رشک نسوخت
که دود شعله درین دیر گفتگو فهمید
نخست حرف فصیحی ز درس ما اینست
که هر که هیچ نفهمید جمله او فهمید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای چمن و رازهای نهفته در آن اشاره میکند. او به شوخی و بازیگوشی پرندگان نیز اشاره دارد و از مسیح میخواهد که به آرامش برسد. شاعر به کسی اشاره میکند که ارزش و زیبایی لالهها را در باغ درک کرده است. او به ستایش از محبت و عشق میپردازد و میگوید که ما به خاطر عشق به محبوب، در میان مردم رسوا شدهایم. همچنین درباره غم و شباهت موجود در وادی ایمن و راز و رمزهای آن صحبت میکند. در نهایت، نتیجهگیری میکند که هر کس که چیزی نفهمد، در واقع همه چیز را فهمیده است.