شمارهٔ ۱۳۳ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که افسردهترم از نفس مرغ خموش
کی رسد در چمن حسن توام لاف خروش
جان گر از بهر نثارت نفرستم چه کنم
گل مفلس چه کند گر نشود عطرفروش
چه بهشتست محبت که درو میگردند
گریه زخم من و خنده گل دوش به دوش
شوق بنگر که چو نامش به زبانم آید
نگه از دیده سراسیمه دود تا در گوش
تیغ نازی مگر احرام دلم بسته که باز
زخمها هر نفس از شوق گشایند آغوش
نیش مژگان تو چون چشم تو شوخست مباد
چشم زخمی رسد و بشکند اندر رگ هوش
همت دیده بلندست فصیحی تن زن
نظری را به تماشای دو عالم مفروش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شاعر در این اشعار به افسردگی و ناامیدی عمیق خود اشاره میکند. او از حسرت عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و میگوید که گرچه دلش پر از درد و زخم است، اما شوق و یاد معشوق همچنان در او زنده است. او از تضاد بین شادی و غم، و همچنین از دشواریهای عشق سخن میگوید و به نظر میرسد که احساساتش به شدت متناقض و پیچیدهاند. در نهایت، او از نگاهی بلندپروازانه و آرزوهایی عاشقانه صحبت میکند که در کنار درد و غم ناشی از جدایی، به زندگی معنی میبخشد.