شمارهٔ ۲۹ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
چون عدم از بر عالم برخاست
به هم آغوشی ما غم برخاست
هر کجا صبح زدم چتر نشاط
شام از آن نوحه ماتم برخاست
خواب با دیده بختم چو نشست
رسم آسایش از آن هم برخاست
درد جامم به جهان افشاندند
شعله شوق ز عالم برخاست
کشته خنجر شوقت در حشر
همه تن روح مجسم برخاست
قصه درد فصیحی گفتند
شیون از عالم و آدم برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حوادث و احساسات ناشی از جدایی و غم سخن میگوید. با آغاز وجود و زندگی، غم و اندوه نیز آغاز شده است. صبحها با امید و نشاط بیدار میشود، اما در شبها صدای نوحه و ماتم به گوش میرسد. خواب و آرامش از شاعر دور شده و درد در زندگیاش پراکنده شده است. شعله شوق و عشق در دل او زبانه میکشد، اما در عین حال، او به حالتی از افسردگی و درد دچار است. داستان درد و رنجش را بازگو میکند و از شدت آن، شیونهایی در عالم به گوش میرسد.