شمارهٔ ۳ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را
تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را
آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است
در شیشه ریز از قدح امشب شراب را
کو سنگ بیمروت هجران که بشکند
این شیشههای وصل پر از زر ناب را
عصمت نقاب بر رخش افکند حسن شوخ
گم ساخت در تجلی اول نقاب را
در خواب من درآمد شوق نکرده کار
در پردههای دیده نگه ساخت خواب را
نوری ز روی خویش به صبح ارمغان فرست
نوبر کند مگر ثمر آفتاب را
گوییم شکر چشم فصیحی به صد زبان
کآتش فروز خرمن ما کرد آب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق و تاثیر او بر عاشق میپردازد. شاعر از معشوق میخواهد که جلوهگری کند تا غم فراق و هجران را فراموش کند. او به شوق و شادی ناشی از دیدار معشوق اشاره دارد و از زیبایی چشمان او و اثرات آن بر دل و روحش سخن میگوید. در نهایت، شاعر از عشق و زیبایی تجلی نورانی معشوق نسبت به تبعات آفتاب و ناب بودگی در لحظهها بحث میکند و به قدرت عشق در تغییر حال و احوال عاشق اشاره دارد.