نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ فصیحی هروی

فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شه محبتم و ملک غم بلاد منست

عمارت جگر از شعله عدل و داد منست

جهان دردم و کنعانیان نیند آگه

که نور دیده یعقوب در سواد منست

درین چمن چو ببینی گیاه تشنه‌لبی

ز شعله آب دهش کان گل مراد منست

خزان گلشن خویشم ولیک عالم را

بهارم و نفس روح قدس باد منست

جگر به تحفه فرستم به خلد همره آه

از آن شرار که در دوزخ نهاد منست

ز دود و اخگر باشد کلاه و نعلینم

به راه گرم‌روان شعله اوستاد منست

ز رشک رانده‌ام از یاد خود فصیحی را

چو جلوه‌گاه تمنای دوست یاد منست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عواطف و احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و محبتی که در وجودش جریان دارد پرداخته است. شاعر خود را به عنوان "شه محبت" و "ملک غم" معرفی می‌کند و بیان می‌کند که وجود او مملو از آتش عدالت و عشق است. او قلبش را مظاهر درد جهانی می‌داند و گویی نوری که یعقوب (پیامبر) از فرزندش می‌گرفت، در وجود او نیز هست. شاعر همچنین به گلشن وجودش اشاره می‌کند و آن را بهاری می‌داند که می‌تواند زندگی و امید را به دیگران ببخشد، اگرچه خود در خزان و غم به سر می‌برد. او احساس می‌کند که در عذاب‌های عشقش، جانش را به عنوان تحفه‌ای به معشوق می‌فرستد و دچار دوگانگی میان آتش دوزخ و زیبایی بهشت است. نهایتاً، شاعر در پایان به رشک از فصاحت و بلاغت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که یاد معشوق و تمنای او از همه چیز برایش مهم‌تر است. این شعر به وضوح نمایانگر عمق احساسات و شکنندگی روح انسانی در مواجهه با عشق و امید است.