نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ فصیحی هروی

فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در می‌زنم چه شد که گشایش پدید نیست

قفل مرا معامله‌ای با کلید نیست

صد ابر رحمت آمد و دل شبنمی ندید

گویا که این گیاه خدا آفرید نیست

سهو کتاب رسم فزون از حدست لیک

سهوی چو سهو تهنیت روز عید نیست

صد بحر خون زهر مژه طی کردم و هنوز

پایان کار گریه شوقم پدید نیست

بعد از وداع دوست فصیحی شهید عشق

گر نیم لحظه زنده بماند شهید نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالتی از ناامیدی و بی‌قراری صحبت می‌کند. او در می‌زند و می‌پرسد چرا گشایشی در کار نیست و حس می‌کند که قفلش را نمی‌توان با کلید گشود. علیرغم اینکه باران رحمت به وفور آمده، او نمی‌تواند احساس شادابی و طراوت کند. او به سهو و اشتباه در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ گفتار مناسبی مثل تهنیت روز عید نمی‌تواند او را خوشحال کند. همچنین او از درد و رنج ناشی از عشق و وداع با دوستش می‌گوید و تأکید می‌کند که حتی زنده ماندن در یک لحظه بعد از وداع نیز نمی‌تواند او را شاد کند. در نهایت، شاعر به هجران و عمق غم ناشی از عشق اشاره دارد.