شمارهٔ ۶۱ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب بیخبرم حرف فراقت به زبان رفت
گوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت
روید چو ز خاکم جگر پاره بهاران
دانند که بر ما چه ز بیداد خزان رفت
ز آن غنچه طلب نکهت همت که لب خویش
نالوده به یک خنده ز گلزار جهان رفت
بیهوده درین بادیه مشتاب که از شوق
نقش قدم کعبه روان هم پیشان رفت
بگداخت ز بس از تب هجر تو فصیحی
شب سوی عدم دست به دامان فغان رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و اندوه ناشی از جدایی و فراق از محبوب است. شاعر در شب بیخبر از حالش، به یاد محبوب میافتد و احساس میکند که تمام وجودش تحت تأثیر این جدایی قرار گرفته است. او به زیبایی طبیعت و بهار اشاره میکند و میگوید که همچون غنچهای که منتظر شکفتن است، دلش به یاد محبوب در آتش عشق میسوزد. در نهایت، او به ناامیدی و فراق اشاره میکند که جای او را در زندگیاش پر کرده و حسرت و غم را القا میکند.