شمارهٔ ۱۱ - در منقبت علی(ع) فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / قصاید / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به مشامم نرسد بوی گلی از چپ و راست
مگر از زلف کجت سلسله بر پای صباست
در چمن بسکه نسیم تو کند غارت هوش
نفسی بوی گل از جا نتواند برخاست
حسن را این همه سامان که ز روی تو فزود
بر پریشانی گل گریه شبنم بی جاست
سرفرازی ز قدت رتبه دیگر دارد
سرو و شمشاد گر از پای نشینند رواست
خاطرم جمع شد از دغدغه مرهمیان
که سر زلف تو بر داغ دلم غالیه ساست
نمک زهر به زخم جگرم باد حرام
حسرتش گرنه به شمشیر تو خمیازه گشاست
گیسوی حور کند جذب به تقریب عبیر
گر غباری ز سر زلف تو در خاطر ماست
در سر کوی تو کارش همه شب قطره زنی است
اشک را گرچه زخون جگرم پا به حناست
شده عمری که ز کم مایگی خون جگر
قسمت اشک من از آبله های کف پاست
بس که افتاده کوی تو شدم رشک برم
به غباری که ز راه تو تواند برخاست
طبع شوخ تو گر از مطلع اول نشکفت
مطلع دیگرم از پرده دل جلوه نماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عدم وجود بوی خوش گل در اطرافش صحبت میکند و تنها به زلف محبوب خود اشاره میکند که مانند خاصیت نسیم، هوش او را میرباید. او به زیبایی و بزرگمنشی محبوبش اشاره میکند و میگوید که این زیبایی برای گلها و گیاهان غمانگیز است. همچنین، شاعر از درد دل و عشقش به محبوب میگوید و بیان میکند که زخمهایش تازه و عمیق هستند. او به غباری که از مسیر محبوب برمیخیزد اشاره میکند و حسرتش را نشان میدهد. در نهایت، شاعر امیدوار است که عشقش از عمق دلش جلوهگر شود.