نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۶ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی ز ننگ به من گرچه روبه‌رو نگذاشت

خوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت

خوشم که آینه هر چند کرد بی‌رویی

نقاب جانب روی ترا فرو نگذاشت

ز زخم‌های تن خسته خون دل همه رفت

فغان که تیغ تو آب مرا به جو نگذاشت

هزار مطلب سرگشته در کشاکش بود

نگاه گرم تو ما را به گفتگو نگذاشت

بس است این قدر از دوست آرزو فیّاض

که غمزه‌اش به دلم هیچ آرزو نگذاشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حسرت و از دست دادن می‌پردازد. او از زلف ساقی و دامان یار که از دست رفته‌اند، غمگین است و از نبود گل و برگ در گلستان و چمن صحبت می‌کند. بلبلان بی‌صدا مانده‌اند و امیدی به بهار ندارند. شاعر از گذر عمر و تلاش بی‌نتیجه‌اش برای به دست آوردن چیزهایی که به آن‌ها آرزو داشت، می‌گوید و به حسرت‌هایش اشاره می‌کند. او به یاد می‌آورد که فرصت‌ها از بین رفته‌اند و زیبایی‌ها نیز به زودی به فراموشی سپرده می‌شوند. نهایتاً، او از غم‌های خود و همچنین از دوستان و بیگانگان بیزار شده و به یاد یاری که به او اهمیت داده است، غمگین می‌شود. شعر به طور کلی بیانگر ناپایداری و فانی بودن زندگی و آرزوهاست.