شمارهٔ ۲۱۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون نیاز ما و ناز او به هم درمیگرفت
سوختن ما از سر و او گرمی از سر میگرفت
ما و او در مجلسی رخساره گلگون داشتیم
کافتاب از حسرت آنجا چهره در زر میگرفت
با عتاب او نیاز گرم ما تابی نداشت
ما ازین میسوختیم او گر زما درمیگرفت
چون ز شرم صوت بلبل در چمن برمیفروخت
غنچه از رشک رخ او تاب اخگر میگرفت
از نسیمی این زمان چون غنچه میغلتد به خون
دل که هر دم بوسهها از نوک نشتر میگرفت
تا کجا در جلوه بودی شب که هر دم تا به صبح
حسرت قد ترا خمیازه در بر میگرفت
آب صاف جدول شمشیر او کم خوردهایم
دل دم آبی گهی از جوی خنجر میگرفت
میتوانستم ازو برداشتن دل یک نفس
گر تغافلهای او از من نظر برمیگرفت
یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگان
آسمان ای کاش دور دیگر از سر میگرفت
مست فیض مشرقی فیّاض شد آنجا که گفت
«گر به شمع کشته میزد آستین درمیگرفت»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و دلبستگی خود به محبوبش سخن میگوید. او بیان میکند که عشقش هر روز بیشتر میشود و صبرش کم میشود. نیز به حالت بیتابی و بیقراری عاشق اشاره میکند، حتی بعد از مرگ. شاعر به تشبیههایی میپردازد و میگوید که اگر دل محبوب سنگین باشد، او هم آتش میگیرد. همچنین به طعنهای به غفلت و ناز محبوب اشاره میکند که باعث آسیب عاشقان میشود. در نهایت، شاعر میگوید که در میان رندی و زهد، نمیتوان تمایزی قائل شد و در این موقعیت، حق و باطل به هم آمیختهاند.