نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۷ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت

بی‌رخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت

کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج

آنکه از بادام چشمم سال‌ها روغن گرفت

چهره در خون شست او هم گرچه خون من بریخت

تیغ بیداد ترا دیدی که خون من گرفت؟

می‌نهادم سر به صحرا موج اشکم پا ببست

می‌شدم بیرون ز عالم گریه‌ام دامن گرفت

ابرُوَش از کشتنت فیّاض شکّی طرفه داشت

عاقبت خون ترا تیغ که در گردن گرفت؟

تا طبع باده گرمی آن تندخو گرفت

نتوان ز بیم آبله دست سبو گرفت

دام هزار سلسله می‌‌خواست روزگار

زلف کجت به عهدة یک تار مو گرفت

زاهد اگر ز دست تو گیرد پیاله‌ای

نتوان پیاله را دگر از دست او گرفت

کم ناله زان شدم که ز طغیان خون دل

چون شیشة پرم نفس اندر گلو گرفت

فیض خط پیاله کم از خط یار نیست

فیّاض می مگر زلش رنگ و بو گرفت!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعری زیبا، شاعر به جشن نوروز و زیبایی‌های بهار اشاره می‌کند. او از شکفتن گل‌ها و بیداری دل‌ها در این فصل صحبت می‌کند و از نقش ساقی و باده‌ای که به شور و حال این روزها افزوده، می‌گوید. شاعر به تبسمی اشاره می‌کند که به رغم درد و غم جدایی، نشانه امید است. او از زیبایی محبوبش یاد می‌کند و می‌گوید که نیازی به باغ ندارد زیرا زیبایی‌ها در چهره و خطش می‌درخشند. همچنین از شوق و اشک‌هایش در کنار گل‌های بهاری سخن می‌گوید و در نهایت بیان می‌کند که حس و خاطراتش از محبت یار موجب سرایش این غزل شده است.