شمارهٔ ۲۸۳ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمیبرد
تا زهر چشم یار به درمان نمیبرد
شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان
از دامنم ستاره به دامان نمیبرد
جز خضر خطّ یار که سیراب لعل اوست
یک تشنه ره به چشمة حیوان نمیبرد
کو بخت آنکه گوشة دامن کند شکار
دستی که ره به سوی گریبان نمیبرد!
گل بیقرار نالة پرواز بستهایست
داغم که کس قفس به گلستان نمیبرد
چون دادِ دل ز جلوة دیوانگی دهد
مجنون من که ره به بیابان نمیبرد!
تا صبح خاطر سر زلفش مشوّش است
یک شب مرا که خواب پریشان نمیبرد
من چون کنم که بر سر بازار وصل دوست
کس دین نمیستاند و ایمان نمیبرد!
در هر دم است صد خطرم در کمین دین
ایمان زاهدست که شیطان نمیبرد
داند زبان مور سلیمان من ولی
این مور ره به بزم سلیمان نمیبرد
فیّاض التفات عزیزان چه شد که هم
یک جذبه از قمم به صفاهان نمیبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی طبیعت و تأثیر آن بر روح انسان است. شاعر به وجود گلها و زیباییهای طبیعی اشاره میکند و بیان میکند که این زیباییها نتیجهٔ کار خداوند است، نه فقط بهار. نالهها و آرزوی او از حسرت ناشی از عشق است، و او به عشق و دلبستگیاش به محبوب اشاره میکند. شاعر همچنین به ریشههای خود اشاره دارد و میگوید که رغم سختیها و دوریها، شوق و عشق او همچنان در هوای زیبای اصفهان زنده است. بهطور کلی، این شعر نمایانگر عمق احساسات و ارتباط عمیق میان عشق و طبیعت است.