شمارهٔ ۳۵۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند
باج روشندلی از عالم بالا گیرند
زهد خشک است متاع سرة خلوتیان
بار این قافله آن به که به دریا گیرند
بیخودانِ می عشق تو فشانند به خاک
جام خورشید گر از دست مسیحا گیرند
داغدارانِ تو چون لاله بدان نزدیکند
که شوند آتش و در دامن صحرا گیرند
به نسیم سر زلفت چو نفس گرم کنند
عرق فتنه ز بوی گل سودا گیرند
ای تو پوشیده، خیال تو چرا برهنه روست!
ترسمش تنگ در آغوش تمنّا گیرند
جلوة حسن تو زان پردهنشین شد که مباد
بیقراران سر راهی به تماشا گیرند
بنشینیم و دمی شاد برآریم به هم
پیش از آن کاین نفس عاریت از ما گیرند
خنک آنان که به حسن عمل امروز به کف
دامن دولت جاویدی فردا گیرند
روح در قالب آدم ز پی معرفت است
کردهاند این تله در خاک که عنقا گیرند
آستین بر مژة تر چه نهادی فیّاض
دست بردار که مردم کمِ دریا گیرند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات و دردهای عمیق انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبای طبیعت و ارتباط آن با احساسات انسانی، به کارهای انسانها و تأثیرات آن بر یکدیگر اشاره میکند. او به سوزش و رنج ناشی از یاد وطن، غریبی، گرسنگی و تنهایی اشاره میکند و به گرم شدن روابط انسانی و کلمات پرداخته میشود. همچنین، شاعر نشان میدهد که حتی در جمع، بسیاری از افراد در درون خود در آتش اشتیاق و درد میسوزند و به این ترتیب، عمق احساسات انسانی را به تصویر میکشد.