شمارهٔ ۴۵ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که کردهام الماس نشئه مرهم را
به مرگ عیش سیهپوش داغ ماتم را
کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید
به یک نگاه ببیند تمام عالم را
به گلشنی که در آن شعله آبیار بود
به آفتاب برابر نهند شبنم را
به روز وصل سیاهی ز داغ برگیرم
لباس عید نسازم پلاس ماتم را
به دهر خون نخورد آدمی چه چاره کند!
به آب غصّه سرشتند خاک آدم را
ز دود دل رقمی چند در سفینة چرخ
به یادگار نوشتیم شکوة غم را
نیاورم به زبان راز دل ولی فیّاض
بگو چه چاره کنم گریة دمادم را!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حسرت و غم خود اشاره میکند. او میگوید که در میان شادیها و لذتها، درد و ماتم را به دوش میکشد و با وجود زیباییهای دنیا، همچنان غمگین است. او به خورشید و روشنایی اشاره میکند که میتواند تاریکیها را روشن کند، اما در دل او تنها غم وجود دارد. شاعر بر این باور است که انسانها در دنیا با درد و رنج سر و کار دارند و به نوعی سرنوشتشان به غم خیانت کرده است. او غم خود را نمیتواند به زبان بیاورد، اما این بار سنگین را احساس میکند. در نهایت، از عدم توانایی برای تغییر وضعیت خود ابراز ناامیدی میکند.