شمارهٔ ۴۷۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویش
آتشی میافکنم در دین و در ایمان خویش
منّتی دارم که درد من نمیداند کسی
ورنه میکُشتند بیدردانم از درمان خویش
زین پریشانی که از زلف تو در جان منست
تا قیامت کردهام فکر سر و سامان خویش
وصل اگر با غیر باشد کنج تنهایی گزین
از بهشت دیگران به گوشة زندان خویش
حیرتی دارم که درد دل چرا ناگفته ماند
من که در هر ناله پیدا میکنم پنهان خویش
ملک عشقست این و در وی بندگی فرمانرواست
میکند اینجا رعیّت ناز بر سلطان خویش
غربتش گاهی به چاه و گه به زندان میبرد
ورنه یوسف هم عزیزی بود در کنعان خویش
یوسفیم و خویش را در چاه میرانیم ما
ما نمیبینیم کس را غیر خود اخوان خویش
دل نمیسازد به ما بیوعدة دیدار دوست
ورنه میسازیم ما و دیده با حرمان خویش
زین سفر این مایه حسرتها که ما را سود شد
تا قیامت پای ما و گوشة دامان خویش
حسرت عالم ز دل بیرون رود فیّاض را
گر رسد یک دم به یاد خان عالیشان خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و آسیبپذیری عاشقانه میپردازد. شاعر از نمادهایی چون سنبل و نسرین استفاده میکند تا ابراز احساسات عمیق خود نسبت به محبوبش کند. او به تأثیر زیبایی محبوب بر زندگیاش اشاره میکند و میگوید که چگونه عشقش او را به حالت بیهوشی برده و همیشه سر از سجده عشق محبوبش برنمیدارد. شاعر به سختیهای عشق و رنج ناشی از آن نیز اشاره میکند و در نهایت به تنهایی خود در جمع تأکید میکند. اشعار او پر از عاطفه و زیباییهای طبیعی است که عشق را در زندگی انسان نشان میدهد.