نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۸ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم

که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم

بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک

ز لخت دل متاع برگ گل دربار می‌بستم

خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من

گره از زلف وا می‌کرد و من در کار می‌بستم

کنون از نیش موری رنجه‌ام کو آنکه هر ساعت

به افسون سر زلفش زبان مار می‌بستم؟

به کفر زلف او ایمان نمی‌آوردم از اوّل

اگر پند پریشان خاطران را کار می‌بستم

مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرست

اگر در دست من می‌بود من زنّار می‌بستم

خوشا فیّاض آن عهدی که از بیم صبا هر دم

در آن کو خویش را چون کاه بر دیوار می‌بستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از تجربیات و احساسات مختلفی سخن می‌گوید. او در طول زندگی‌اش به مکان‌های گوناگونی رفته، از کعبه و دیر (محل عبادت مسیحیان) تا هدف و درد، اما هیچ‌یک او را آرام نکرده‌اند. او از رفتن‌هایش گله‌مند است و حتی با وجود تلاش‌هایش برای یافتن امید، با یأس روبرو می‌شود. شاعر به ناکامی‌هایش در برآورده کردن نیازهای درونی‌اش اشاره می‌کند و به غم غربت و فاصله از وطن و دوستانش می‌تازد. همچنین، او یادآور می‌شود که از دست ندادن ارتباط با دوستانش رنج می‌برد و این جدایی را گناهی بزرگ می‌داند. در نهایت، شاعر با حسرت و ناتوانی از مسیری که طی کرده، تأمل می‌کند.