شمارهٔ ۵۴۵ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم
هزار کار به دل دارم و دماغ ندارم
چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیست
فتیله را چه کنم! روغن چراغ ندارم
رهی به جای نبردم اگر چه در همه وادی
ز هیچ راه نپرسی که من سراغ ندارم
چه شد که همّت سودای من بلند فتادست
کدام دود ز زلف تو در دماغ ندارم!
شکفتگی که دل تنگت ازو دمی بگشاید
جدا ز دوست گمانش به هیچ باغ ندارم
همین ز بادة عیشم تهی پیاله وگرنه
کدام خون دلست اینکه در ایاغ ندارم!
چه برگ کاه که باجم نداد ازین رخ کاهی
کدام لاله که بَروی چراغ داغ ندارم!
مراست با غم عشقت فراغت همه عالم
همین ز درد و غم عاشقی فراغ ندارم
فتاده در سر فیّاض ذوق اوج همایی
کنون که قدرت سامان پّر زاغ ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از جدایی است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و از تلاشهایش برای نزدیک شدن به او و آشنا کردن دلش با زلف و زیباییاش حرف میزند. او از تلخیهای ناشی از عشق و هجران میگوید و از اینکه چگونه با وجود این تلخیها، همچنان به یاد آن لبها و عواطف شیرین میافتد. در ادامه، شاعر به ناامیدی در مسیر عشق و عقل خود اشاره میکند و در نهایت به اشتباهش در ایجاد پیوند با زیباییهای دنیوی و نیکوییها فکر میکند. این شعر نشاندهنده تضاد بین لذت و درد در عشق است.