غزل شمارهٔ ۱۰۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
صورت انسان دگر معنی آن دیگر است
صورت انسان مس و معنی انسان زرست
مس چه بودلحم وپوست زرچه بودعشق دوست
این مس اگر زر شود ازدو جهان بر ترست
عشق بود روح دین چشم و چراغ یقین
هر که درو عشق نیست کفر درو مضمرست
عشق رساند ترا تا به جناب خدا
در ره اطوار صنع راهرو و رهبرست
سوی من آئی دمی بر تو ببارم نمی
از رشحات یمی این سخنم زوترست
کاش ترا جای آن باشد و گنجای آن
تا به عیان آورم آنچه بغیب اندرست
ظرف تو از حرف عشق جام لبا لب کنم
جنت به قالب کنم گوئی که اینمحشراست
مست شوی کف زنان شور بر آری که این
نیست مکرر ستخیز ورنه چه شور و شرست
شور نشور است این بعث قبور است این
شرح صدورست این از همه بالاترست
این اثر طاعت است زلزلهٔ ساعت است
حامله بار افکند مرضعه کور و کرست
بر تو عذابست این زانکه همین صورتی
نزد من آو ببین کز دل و جان خوشتر است
فیض بهل صوت و حرف بحر مپیما بحرف
غرقهٔ این بحر را دم نزدن بهتر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد رابطه بین ظاهر و باطن انسان صحبت میکند. تصویر ظاهری انسان به مثابه مس است، در حالی که معنی و روح انسان به زر میماند. عشق به دوست و خداوند، روح دین و چراغ یقین است و هر کس بدون عشق باشد، در کفر به سر میبرد. عشق میتواند انسان را به خداوند برساند و او را راهنمایی کند. شاعر از مخاطب میخواهد که به او نزدیک شود و آنچه در باطن وجود دارد را ببیند. او به اهمیت عشق اشاره کرده و میگوید که عشق انسان را مست و شوریده میکند و باید به این شور و شوق اهمیت داد. شعر به عمق معنایی میپردازد که فراتر از ظواهر است و تأکید میکند که عشق و روح انسانی، واقعیترین و ارزشمندترین جنبههای وجود هستند.