غزل شمارهٔ ۹۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به گفتوگویی با معشوق میپردازد. او از معشوق میپرسد که چرا زیباییاش از او پنهان است و معشوق پاسخ میدهد که خود او حجاب است. شاعر درباره نشانههای معشوق سوال میکند و معشوق میگوید که کوی او بینشانه است. شاعر بیان میکند که غم معشوق برایش از شادی هم لذتبخشتر است و معشوق میگوید که در مسیر عشق، غم هم میتواند شادیآور باشد. شاعر از آتش عشق خود شکایت کرده و معشوق اشاره میکند که در چنین حالتی ناله کردن بیفایده است. شاعر میپرسد که فراق تا کی ادامه دارد و معشوق پاسخ میدهد تا زمانی که او در دنیا هست. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که نجاتش دهد و معشوق تاکید میکند که نگهداری از دلمشغولیها و غمهایش به او بستگی دارد.