غزل شمارهٔ ۱۱۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دل بوفای تو نهادن خوش است
جان بتمنای تو دادن خوش است
گر سرعاشق برود رفته باش
بر قدم عشق ستادن خوش است
پای کشیدن زهمه کارها
سربسر عشق نهادن خوش است
یکسره بر خواستن از هر دو کون
بر قدم دوست فتادن خوش است
دل زجهان کندن جان کندنست
روز ازل دل ننهادن خوش است
پای برین توده غبرا زدن
روسوی فردوس نهادن خوش است
نیست خوشی فیض درین خاکدان
از عدم آباد نزادن خوش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به زیبایی و شادی ناشی از عشق میپردازد. او بیان میکند که سپردن دل به محبوب و فدای جان برای او خوشایند است. حتی اگر عشقی از دست برود، ایستادن بر پاهای عشق و پرهیز از کارهای دنیوی لذتبخش است. شاعر میگوید که دل کندن از دنیا و عشق ورزیدن به دوست، بهترین انتخاب است و زندگی واقعی را در این عشق و فراق میبیند. در نهایت، او به بیمزه بودن زندگی در این جهان خاکی اشاره میکند و برایش هر آنچه در دنیا وجود دارد بیارزش است، مگر اینکه از عدم به آبادانی عشق برسد.