غزل شمارهٔ ۱۲۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم شورشی و غوغائی است
هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست
پس این پرده دلربائی هست
دل زجا رفتن من از جائیست
ساقئی هست زیر پردهٔ غیب
که بهر گوشه مست و شیدائیست
در درون هست خمر و خماری
کز برون مستئی و هیهائیست
از تو ای آرزوی دل شدگان
در دل هر کسی تمنائیست
عالمی پر زدر و گوهر شد
مگر این طبع فیض دریائیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات و حالات درونی خود میپردازد. او از شور و هیجانی در سرش صحبت میکند که ناشی از عشق و آرزوهاست. هر لحظه از چشمان محبوب خود غم و شادی را در دلش حس میکند و دلش در تلاطم است. او میگوید که در پس پرده غیب، ساقیای وجود دارد که باعث مستی و شیدایی او میشود.گرچه درونش پر از آشوب و هیجان است، اما بیرون ظاهری آرام دارد. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که آرزوها و تمنای عشق در دل هر کسی وجود دارد و جهان پر از زیبایی و ارزشمند شده است. در نهایت، او به فیض و برکت عشق اشاره میکند که همچون دریا بیپایان است.