غزل شمارهٔ ۱۲۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشقی در بندگیهاسر براهم کرده است
بی نیاز از بندگان لطف الهم کرده است
تا مرا از خود رباید زرد و لاغر داردم
کهربای عشق ایزد برگ کاهم کرده است
نوری ار بر جبهه ام بینی زداغ عشق دان
سینه ام گر صاف بینی اشک و آهم کرده است
بر نماز و طاعتم دانی که می بندد مدام
آنکه روی خویشتن را قبله گاهم کرده است
هیچ دانی کز سحاب کیست آب روی من
آنکه او بر درگه خود خاک راهم کرده است
ایمنم از فتنه آخر زمان دانی که کرد
آنکه از ریب المنون خود را پناهم کرده است
نیست مدح خود که میگویم ثنای ایزدست
آنکه خوار او شدن عزت پناهم کرده است
پایمال سفله دارد شهرت بیجا مرا
رنجة سنگ حوادث دست جاهم کرده است
فیض اگر دعوی عرفان میکند بس دور نیست
معرفت از پوست پشمی در کلاهم کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و بندگی خداوند اشاره کرده و بیان میکند که عاشقی او را از خود و دنیا جدا کرده است. او از لطف خدا بینیاز است و این عشق الهی باعث روشنایی و شفافیت قلبش شده است. شاعر به تأثیرات عشق بر روح و روانش میپردازد و نشان میدهد که حتی در نماز و دعا نیز حضور خدا را حس میکند. او از امنیتی که در سایه خداوند دارد سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عزت و پناهش از آن خداست. در پایان، شاعر با اشاره به دوری از خودستایی، به این نتیجه میرسد که شناخت واقعی از خداوند از طریق عشق و ایمان به او حاصل میشود.