غزل شمارهٔ ۱۳۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از غم هستی چو رستم غمگسار آمد بدست
چون گسستم رشتهٔ اغیار یار آمد بدست
خود چو رفتم از میان دیدم هم او را در کنار
نقش خود چون شستم آن زیبا نگار آمد بدست
بهر آن جان جهان دادم جهانی جان بجان
جان چو دادم در رهش جان بیشمار امد بدست
در دلم جا کرد عشقش اختیار از من گرفت
چون مرا از من برون کرد اختیار آمد بدست
سرنهادم بر سرعشق از جهان پرداختم
پا زهرکاری کشیدم تا که کار آمد بدست
عاقبت بین گشتم و از پیش کردم کار خویش
آنچه در امسال میبایست پار آمد بدست
جانم از عشق جوانی تازه شد پیرانه سر
در خزان عمر بازم نوبهار آمد بدست
نیش مژگان در دلم چندی بحسرت میشکست
خار در دل کاشتم تا گلعذار آمد بدست
آنچه میجوئید یاران در کتاب فلسفه
فیض را از سنّت هشت و چهار آمد بدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان تجربیات عاشقانه و دگرگونیهای روحی شاعر میپردازد. شاعر از غم هستی یاد میکند و میگوید که با محبت خداوند و عشق، رنجها و مشکلات را پشت سر گذاشته است. او به اهمیت عشق در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که عشقش اختیار او را گرفته و او را از خود بیخود کرده است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق، حتی در سنین بالا، میتواند جوانی تازهای به او ببخشد و به زیبایی و شادیهای زندگیاش افزوده شود. به طور کلی، شعر نشاندهنده تأثیر عمیق عشق و وجود بر زندگی انسان است.