نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست

ببهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست

ما نداریم متاعی که بود در خور وصلت

تو گران قیمتی و هر چه ترا هست گرانست

با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو

کانچه ما رابه ازآن نه همه چیزت به از آنست

بوسهٔ گر برباید زلبت سوخته جانی

شود او زنده و جاوید و لب لعل همانست

سهل باشد ز تو سودی ببرد عاشق مسکین

کز عطای تو ترا هیچ نه نقصان نه زیانست

میزند بر لب من دست ادب قفل خموشی

ورنه بسیار سخن هست که محتاج بیانست

حرف سودا سخن سود و زیان هیچ مگو فیض

کاین سخن چون سر سودا زده گوید هذیانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به زیبایی و ارزشمند بودن عشق و معشوق اشاره می‌کند. او می‌گوید که زیبایی و محبت معشوق به قدری ارزشمند است که هیچ متاعی نمی‌تواند با آن برابری کند. عشق و ارتباط با معشوق تنها از طریق لطافت و محبت او امکان‌پذیر است و گرچه عشق می‌تواند درد و رنج به همراه داشته باشد، ولی در عوض حیات و زیبایی نیز به دنبال دارد. شاعر همچنین به احساسات عمیق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که اگرچه ممکن است سکوت کند، اما در دلش موضوعات و احساسات زیادی برای گفتن وجود دارد. در نهایت، عشق را فراتر از محاسبات سود و زیان می‌داند و بر این نکته تأکید می‌کند که در دل عاشق، عشق هیچ قیمتی ندارد.