غزل شمارهٔ ۱۳۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست
گوهر روحی پاکی بین چه سان در خون نشست
گشت عالم را سراپا جای گنجایش نیافت
غیرصحرای دل من زان درین هامون نشست
اینقدر دانم که جا کرده است در ویرانه ام
می ندانم چون درآمد از کجا و چون نشست
پادشاه عشق بر ملک خرد تا دست یافت
ملک را بگرفت سرتا سر خرد بیرون نشست
هر خردمندی که بوئی از می عشقش شنید
سر بصحرا داد عقل و پهلوی مجنون نشست
جویها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
هر که نزدیک من آمد لاجرم در خون نشست
اشک تا سر کرد از چشمم بدورم شد محیط
تیره آه از سینه ام برخواست برگردون نشست
چرخ هر چند از ترحم مهربانی بیش کرد
گرد محنت بر سر و روی دلم افزون نشست
در غزل فکری نباید کرد چندان فیض را
معنی برخاست تا از خاطرش موزون نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق عمیق و تاثیر آن بر روح و دل شاعر میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق در دل او جا گرفته و باعث شده که احساس کند هیچ جای دیگری در دنیا برای آن وجود ندارد. او از حال و هوای خود میگوید که حتی خرد او تحت تاثیر عشق قرار گرفته و عقل را رها کرده است. هنگامی که دیگران نزد او میآیند، به خاطر شدت احساساتش، ممکن است در غم و اندوه او شریک شوند. این شعر در نهایت به عمق فاجعه و درد ناشی از عشق اشاره میکند و تأکید میکند که فهم کامل این تجربه عاطفی دشوار است.