غزل شمارهٔ ۱۴۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای که سرمیکشی زخدمت دوست
چون کنی دعوی محبت دوست
منفعل نیستی ازین دعوی
شرم ناید ترا زطلعت دوست
نبری امر دوست را فرمان
دم زنی آنگه از مودت دوست
دعوی دوستی کنی وانگاه
نشوی تابع ارادت دوست
دوستی را کجا سزاواری
نیستی چون سزای خدمت دوست
دوست از دوستیت بی زارست
که نهٔ جز سزای لعنت دوست
بر درش بین هزار فرمان بر
سرنهاده برای طاعت دوست
عاشقان بین نهاده جان برکف
از برای نثار حضرت دوست
ما عبدناک گوی بین بی حد
صف زده بر در عبادت دوست
ما عرفناک گو نگر بی عد
وآله کبریا و رفعت دوست
جمع کر و بیان قدس نگر
بر درش می زنند نوبت دوست
فیض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن از شاعر به عشق و دوستی میپردازد و به بررسی مفهوم واقعی محبت و ارادت نسبت به دوست (معشوق) میپردازد. شاعر به افرادی که ادعای دوستی دارند، انتقاد میکند و آنها را به شایستگی و وفاداری در رابطه با دوست فرا میخواند. او اشاره میکند که اگر کسی واقعا دوست را دوست داشته باشد، نباید از فعالیتها و فرمانهای او سرپیچی کند و باید جانش را در راه او نذر کند. در پایان، به بیان مقام و عظمت دوست و عشق بیپایان عاشقان به او میپردازد و بیان میکند که هرگونه مخالفت با اراده دوست، بیمعناست.