نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

حلقهٔ آن در شدنم آرزوست

بر در او سرزدنم آرزوست

چند بهر یاد پریشان شوم

خاک در او شدنم آرزوست

خاک درش بوده سرم سالها

باز هوای وطنم آرزوست

تا که بجان خدمت جانان کنم

دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشای سراپای او

دیده سراپاشدنم آرزوست

دیده ام از فرقت او شد سفید

بوئی از آن پیرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب قفل خموشی زدم

سوی خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فیض که با جان رود

زندگی در کفنم آرزوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر آرزوها و اشتیاق خود را برای نزدیکی به محبوبش بیان می‌کند. او به حلقه و در محبوب اشاره می‌کند و تمایل دارد بر در او حاضر شود. شاعر از دل‌تنگی و یادآوری‌هایش صحبت می‌کند و آرزوی خاک شدن در محضر محبوب را دارد. همچنین اشاره می‌کند که سال‌هاست در خاک وطنش بوده و دوباره هوای آن را دارد. او می‌خواهد در خدمت محبوب باشد و آرزوی تماشای زیبایی‌های او را می‌کند. شاعر از درد جدایی و سفیدی دیده‌اش به خاطر فرقت محبوب گلایه می‌کند و در نهایت، به آرزوی مرگ در عشق و زندگی در یاد محبوب اشاره دارد.