غزل شمارهٔ ۱۵۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گو برو عقل از سرم در سر هوای یار هست
گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست
بر تنم سر سرنگون شو شور عشقش بجاست
دیده ام گو غرق خون شو حسرت دیدار هست
در کدوی سر شراب عشق و در دل مهر دوست
در درون عاشقان میخانه و خمار هست
گه خیال روی او گاهی خیال خوی او
در سر شوریده عشق بهشت و نار هست
هم دل و هم جان فداکن یار هم جان و دلست
جان بر جانان فراوان دل بر دلدار هست
ای که نظاره بگلهای گلستان میکنی
دیدهٔ جانرا جلا ده در دلت گلزار هست
بار تن بر جان منه گر بار خواهی بر درش
کافرم من گر گران جانرا بر او بار هست
بر دل و جان کن گوارا هر چه آید از حبیب
درد خوشتر آدمی را درد کی در کار هست
فیض پندارد کسی از حال او آگاه نیست
حرف رندیهای او بر سرهر بازار هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عشق و دلدادگی عمیق شاعر به محبوب است. شاعر از عشق به یار و درد دوری از او سخن میگوید و احساسات خود را با استعارههایی از غم و شادی توصیف میکند. او به شور و شوق عاشقانهاش اشاره میکند و از زیباییهای دلانگیز وجود محبوب میگوید. همچنین به تیرگیهای دل و اشتیاق به وصال میپردازد و بیان میکند که حتی در سختیها، عشق و درد دلدار برایش شیرین و ارزشمند است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که هیچکس از حال عشقورزی او آگاه نیست و این مسائل، رازهای عاشقانهای است که در دل نگه داشته میشود.