نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۴ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست

سر مستئی زمیکده جانم آرزوست

پائی زدم بدنیی و پائی به آخرت

نی این مرا فریبد و نه آنم آرزوست

از هر دو کون بی خبر و مست بندگی

آزادی ز مالک و رضوانم آرزوست

افسرده شد دل از دم سرد هوای نفس

از جانب یمن دم رحمانم آرزوست

آب حیات هست نهان در دهان یار

بوس لبی و عمر فراوانم آرزوست

زان چشم غمزه و ز مژگان ستیزه

تنگ شگر از آن لب و دندانم آرزوست

شیرین تبسمی که خرد جانم از خرد

مستی زجام لؤلؤ و مرجانم آرزوست

من جان بکف گرفته و او تیغ آبدار

سر تا کنم نثار به سامانم آرزوست

بنما ز زیر زلف سیه عارض چو مه

کز کفر توبه کردم و ایمانم آرزوست

لب نه مرا بلب که کشم آب زندگی

در عین نور چشمهٔ حیوانم آرزوست

از دست زاهدان تر و زاهدان خشک

صحرا و کوه و ناله و افغانم آرزوست

از دیده خون ببارم تا جان شود روان

چون فیض اجر خون شهیدانم آرزوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره آرزوها و longing شاعرانه است. شاعر در پی لذتی است که از عشق و نوشیدن به دست می‌آید. او از آزادی و رهایی از قید و بندهای دنیا صحبت می‌کند و آرزوی نزدیکی به معشوق و زندگی را دارد. همچنین، او از زیبایی‌ها و شیرینی‌های عشق می‌گوید و در عین حال از افسردگی ناشی از هوای نفس رنج می‌برد. شاعر خواهان بوسه‌ای از محبوب و تجدید حیات است و به آرامش و آزادی فکر می‌کند. در نهایت، او به مرگ و فدای جان در راه آرمان‌های بزرگ اشاره می‌کند.