غزل شمارهٔ ۱۷۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت آن گل و حسرت بیادگار گذاشت
برفت از نظر عندلیب و خار گذاشت
چو آسمان بسرم سایه فکند از لطف
بعزتم ززمین بر گرفت و خوار گذاشت
چشید ذوق وصالش چو دل نهان گردید
ببرد لذت مستی ز سرخمار گذاشت
ربود چون زمیان دل کناره کرد از من
وفا و مهر بیکباره بر کنار گذاشت
شکفت غنچه دل از گشاد چهره او
ولی برشته جان عقده بی شمار گذاشت
مثال زینت دنیاست حسن مهرویان
خوش آنکه زین دو گذشت و باختیار گذاشت
بفیض گفتم خوبان وفا نمیدارند
ببین چگونه ترا زارو دلفکار گذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد عشق و زیباییهایی که از دست داده اشاره میکند. یاد آن گل معصوم و حسرتی که بر دلش باقی مانده، او را آزرده خاطر کرده است. عشق او، مشابه پرندهای کردی که از نظرش دور شده و تنها درد و رنج به جا گذاشته است. شاعر با ذکر لطف آسمان و خودستایی که بر زمین میاندازد، از افتخار و عزتی که از دست داده سخن میگوید. او لذت وصال را چشیده، اما اکنون در غم و تنهایی به سر میبرد. همچنین، زیباییها و خوبیهای دنیای عشق را با زینتهای آن مقایسه میکند و به نتیجه میرسد که خوبان نسبت به عشق وفایی ندارند و فقط دلشکستگی برایش به ارمغان میآورند.