غزل شمارهٔ ۱۸۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت
جنون عشق زدست دل اختیار گرفت
قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل
به بی قراری آخر دلم قرار گرفت
سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من
باختیار ندادم به اضطرار گرفت
زعلم دم نزنم یاز عقل لاف دگر
که هر چه بود مرا زین متاع یار گرفت
مراز کشتهٔ امسال هیچ نیست بدست
زپیش حاصل صدساله عشق یار گرفت
در آن بدم که مگر پی بسر کار برم
که سرّ کار زدستم عنان کار گرفت
بر آن شدم که زدهر اعتبار بستانم
چنان شدم که زمن دهر اعتبار گرفت
خیال بستم کز دل غبار بزدایم
ازین خیال که بستم دلم غبار گرفت
بیا بیا زسخن های فیض فیض ببر
که هر چه گفت و نوشت او زکردگار گرفت
زپیش خویش نگوید حدیث و بنویسد
که در طریق ادب راه هشت و چارگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و هوای عاشقانه و دلتنگی شاعر برای معشوق میپردازد. شاعر از بیقراری دل و جنون عشق میگوید که او را به تسلط بر خود واداشته است. او تلاش کرده تا آرامشی بیابد، اما هر بار ناکام مانده و دلش همچنان در بیقراری باقی مانده است. عشق معشوق تمام وجود او را تسخیر کرده و او از هیچ دانشی و عقل سلیم برای توجیه وضعیت خود کمک نمیگیرد. شاعر احساس میکند که تمامی تلاشهایش بیثمر است و دچار غبار غم و جدایی است. در نهایت، او به اهمیت کلام و هنر در بیان احساسات اشاره دارد و از دیگران میخواهد که از سخنان فیض استفاده کنند.