نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

بالا بلایی قامت قیامت

شمشاد را کو این قد و قامت

در شام زلفت خورشید تابان

پنهان در آن شب روز قیامت

چوگان شد آن زلف بر خال یعنی

بردی ز خوبان گوی کرامت

زان غمزه گویم با چشم و ابرو

سحری سراپا چشمی تمامت

آن دل که باشد در شام زلفت

دیگر نخواهد صبح قیامت

شیرین‌لبانی شکردهانی

آرام جانی ای جان غلامت

آیی بر من روح روانی

برخیزی از جا شور قیامت

در جلوه آمد ای فیض آن یار

بگذر ز مسجد بگذار امامت

بگذر ز محراب بنمود ابرو

بگذارد آن را افراخت قامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های زیبا و استعاره‌های خاص، قد و قامت معشوق را به قیامت تشبیه می‌کند و به زلف‌های او که همچون خورشید تابان در شام است اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که دلش در کنار زیبایی‌های معشوق دیگر هیچ امیدی به صبح قیامت ندارد و به عشق و آرامش ناشی از آن اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر خواهان نزدیکی و حضور معشوق است و تصوری از شور و شوق ناشی از این عشق را ارائه می‌دهد.