غزل شمارهٔ ۱۹۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شدیم بار کش ره زن هوا بعبث
وفا بعهد نکردیم با خدا بعبث
براه حق نزدیم از سر وفا قدمی
بجد وجهد شدیم از پی هوا به عبث
عنان خود بکف آرزوی دل دادیم
تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث
زبهر دنیی کانرا اساس پر نقشی است
بسی بدوش کشیدیم بارها به عبث
گذاشتیم زکف زاد آخرت را خام
بسوختیم به بیکار خویش را به عبث
فتادی از پی لذات بی بقا شب و روز
تمام عمر تو ای فیض شد هبا بعبث
گمان ندارم ازین بحر بیکران برهیم
چو میزنیم در این موج دست و پا بعبث
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نارضایتی و تفکر شاعر درباره زندگی و تلاشهای بیثمر او میپردازد. شاعر احساس میکند که عمرش را در پی خواستهها و آرزوهای زودگذر سپری کرده و به خدا و وعدههایش وفا نکرده است. او از اینکه تمام تلاشها و زحماتش بینتیجه مانده، ابراز پشیمانی میکند و به سرنوشت خود اندیشیده و از تکرار اشتباهاتش حسرت میخورد. در نهایت، او در این دریای بیپایان احساس ناتوانی میکند و از کوششهایش در این مسیر بیثمر دلسرد شده است.