نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خویش دست نداریم هرچه بادا باد

سری ز پوست بر آریم هرچه بادا باد

اگر چه تخم محبت بلا ببار آرد

ببوم سینه بکاریم هرچه بادا باد

گذر کنیم ز جان و جهان بدوست رسیم

ز پوست مغز بر آریم هرچه بادا باد

رهی که دیده‌وران پر خطر نشان دادند

بدیده ما بسپاریم هرچه بادا باد

اگر چه گریهٔ ما را نمیخرند بهیچ

ز دیده اشک بباریم هرچه بادا باد

اگر چه قابل عزت نه‌ایم از ره عجز

بر آستانش بزاریم هرچه بادا باد

بقصد دشمن پنهان خویشتن دستی

ز آستین بدر آریم هرچه بادا باد

کنیم محو ز خود نقش خود نگار نگار

بلوح سینه نگاریم هرچه بادا باد

چو فیض بر سر خاک اوفتیم پیش از مرگ

عزای خویش بداریم هرچه بادا باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عدم وابستگی به خود و پذیرش تقدیر است. شاعر از دشواری‌ها و مشکلات زندگی صحبت می‌کند و می‌گوید که هر چه پیش آید، باید پذیرفت. او به عشق و محبت اشاره می‌کند که ممکن است درد و رنجی به همراه داشته باشد، اما باز هم آن را در دل می‌کارد. شاعر از جان و دل می‌گذرد تا به محبوب برسد و هر چه پیش آید را به دیده می‌سپارد. او از نادیده‌گرفتن اشک‌ها و ناتوانی خود سخن می‌گوید و هیچ‌گاه خود را از درگاه محبوب بازنمی‌دارد. در نهایت، او بر سر عشق خود فرود می‌آید و برای آن عزاداری می‌کند. در این شعر، پذیرش و تسلیم در برابر عشق و سرنوشت، به زیبایی بیان شده است.