نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۴ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

از آن میان نزنم دم که مو نمی‌گنجد

و زان دهان که در و گفتگو نمی‌گنجد

چه گویم از غم دل در شکنج گیسویش

که در زبان سخن تو بتو نمی‌گنجد

حدیث آن لب شیرین نیایدم بزبان

حلاوت اینهمه در گفتگو نمی‌گنجد

وصال دوست نه بتوانم آرزو کردن

به تنگنای دلم آرزو نمی‌گنجد

بفرض اگر همه روی زمین شود دفتر

حکایت شب هحران درو نمی‌گنجد

ز دود ناله چگویم کز آسمان بگذشت

ز خون دیده که در نهر و جو نمی‌گنجد

بس است فیض شکایت که پر شد این دفتر

ز دود دل که درو تار مو نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تقلید از درد و غم عاشقانه می‌پردازد. شاعر با به تصویر کشیدن ناتوانی در بیان احساسات عمیق خود، به محدودیت زبان و گفتار اشاره می‌کند. او از عدم توانایی در بیان غم دل و شوق وصال دوست سخن می‌گوید و اینکه حتی اگر همه چیز را به‌کلمات درآورد، باز هم نمی‌تواند عمق احساساتش را منتقل کند. شاعر به بیان وجود درد و غم هایی که در دل دارد، می‌پردازد و خاطرنشان می‌کند که این احساسات فراتر از آن هستند که در کلام جا شوند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هر چه شکایت و درد را بیان کند، باز هم کم است و نمی‌تواند تمام آنچه در دل دارد را بیان کند.