غزل شمارهٔ ۲۵۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید فلک روشنی از روی تو دارد
هر جاست گلی چاشنی از بوی تو دارد
چشمی که رباید دل خلقی به نگاهی
آن دلبری از نرگس جادوی تو دارد
هر جا که زند خیمه بر و بوم بسوزد
قربان شومت عشق تو هم خوی تو دارد
حیرتکدهای گشت سراپای وجودم
هر ذره خدا، چشم و دلی سوی تو دارد
گه سوزی و گه داغ نهی گاه گدازی
هر عیش که دل راست ز پهلوی تو دارد
هر عاشق بیچاره که در بند بلا نیست
آشفتگی از نکهت گیسوی تو دارد
چون فیض نباشد ز هم اجزای وجودش
هر ذره جدا عزم سر کوی تو دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذبه معشوق میپردازد و ویژگیهای او را بهصورت تلطیفیافتهای توصیف میکند. شاعر میگوید که همهجا نشانههایی از معشوق وجود دارد و حتی هر عطر و بویی به او نسبت داده میشود. عبارتهای مختلف به توصیف دلسوختگان و عاشقانی میپردازد که تحت تأثیر زیبایی و جاذبه معشوق قرار دارند و هر یک در پی یافتن او هستند. شاعر به نوعی به عشق، حیرت و شوری که در دل عاشقان ایجاد میشود، اشاره میکند و تأکید دارد که بدون آن معشوق، وجود معنایی ندارد. در نهایت، این شعر بیانگر شیدایی و وابستگی عمیق عاشق به معشوقش است.