نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۳ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرد

در مسجد خرابی بتخانه‌ای بنا کرد

از دل ببرد صبر و از جان گرفت آرام

از سر ربود هوش و در سینه کارها کرد

حرفی ز عشقم آموخت ز آن آتشی بر افروخت

کز پای تا سرم سوخت بس شور و فتنها کرد

هم زهد کرد غارت هم رندی و بصارت

با دین و دل چها کرد با خشک و تر چها کرد

گفتی ترحمی کن بر جان ناتوانم

گفتا که عشق هرگز بخشید یارها کرد

من شیر مست عشق در بیشهٔ فتاده

کی تر ز خشک یا تریا هرّ زبّر جدا کرد

با آن عصای موسیم آن دم که اژدها شد

فرعون و قصر او را یک لحظه ز ابتدا کرد

طوفان نوح دیدی چون شست نقش کفار

زان آب عشق بگذشت اغیار را فنا کرد

فیض ار تو مرد عشقی از دل بر آرهوئی

هوئی که چون بر آری جانرا توان فدا کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف تجربیات عمیق عشق و تاثیرات آن بر فرد می‌پردازد. شاعر از لحظه‌ای می‌گوید که عشق در دلش جایی پیدا می‌کند و به شدت بر او تأثیر می‌گذارد. او بیان می‌کند که عشق باعث از بین رفتن آرامش و صبرش می‌شود و او را به شور و فتنه می‌کشاند. عشق هم زهد و هم رندی را در او ایجاد می‌کند و او را با چالش‌های مختلفی مواجه می‌کند. شاعر از نفوذ عشق در وجودش صحبت می‌کند و به قدرت آن در تغییر زندگی و روح انسان اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق نمی‌شناسد و واقعیات زندگی را دگرگون می‌سازد، به طوری که انسان حاضر است جانش را برای آن فدا کند.