غزل شمارهٔ ۲۶۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق آمد و عقل را بدر کرد
فرزند نگر چه با پدر کرد
بس عیب نهفته بود در عقل
عشق آمد و جمله را هنر کرد
آنها که غم تو کرد با من
کس را نتوان از آن خبر کرد
گفتم که کنم بصبر چاره
کارم را چاره خود بتر کرد
کی صبر کند علاج عاشق
باید سد و چارهٔ دگر کرد
هر کو بغم تو شد گرفتار
از کشور عافیت سفر کرد
جز نقش خیال تو نگنجد
غم را باید ز دل بدر کرد
پشت فلک از غم تو خم شد
یا ناله من در او اثر کرد
شرح غم عشق فیض میگفت
یاری چو نیافت مختصر کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ تأثیر عمیق عشق بر عقل و احساسات انسانی است. شاعر میگوید که عشق موجب شده عقل از کار بیفتد و عواطف به شدت تحت تأثیر قرار گیرند. عشق باعث بروز ضعفهایی شده که در گذشته پنهان بودند. همچنین، او به درد و غم ناشی از عشق اشاره میکند و بیان میکند که صبر در برابر این غم کارساز نیست و باید راهی دیگر برای مقابله با آن پیدا کرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تنها تصویر محبوبش در ذهنش باقیمانده و بقیه را باید از دل برود.