غزل شمارهٔ ۲۷۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
واعظ به منبر آمد و بیهوده ساز کرد
در حقّ هر گروه سر حرف باز کرد
ملّا به مَدرَس آمد و درس دقیق گفت
حق را ز غیر حق به گمان امتیاز کرد
خالی ز معرفت چو ریاست پناه شد
انکار بر معارف ارباب راز کرد
زاهد ز انتظار نعیم بهشت ماند
عابد نماز را به تکلّف دراز کرد
مغرور شد به عزّت تقدیم در نماز
آن جاه دوست کو به امامت نماز کرد
صوفی به خانقاه درآمد به وجد و شور
جمع مرید را به لقا سرفراز کرد
بر مَسند محلکه قاضی چو پا نهاد
دست نهفته گیر به هر سو دراز کرد
آن کو میان قاضی و خصمین واسطه است
بنهاد دام مکر و سر حیله باز کرد
فتوی پناه هیچ مدان عمامه کوه
بر وفق مدعای کسان مکر ساز کرد
حاکم چو بر سریر حکومت قرار یافت
بر بیکسان شهر در ظلم باز کرد
رشوه گرفت محتسب و نرخ را فزود
از لقمهٔ حرام در عیش باز کرد
کوتاه کرد دست فقیران ز مال وقف
آن میرزا که دست تصدی دراز کرد
مستوفی از زبان قلم حرف می زند
خود داند و خدا سر دفتر چو باز کرد
دانا چو دید روی زمین را گرفت ظلم
کنجی خزید و در به رخ خود فراز کرد
فیض از فریب شعبده اهل روزگار
با حق پناه برد و ز خلق احتراز کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان فساد و نفاق در جامعه میپردازد. واعظان بیمحتوا و ملاها به تفرقه و تفسیر نادرست حقیقت میپردازند. زاهدان و عابدان به ظواهر دینی اکتفا کرده و به معنای واقعی ایمان دست نمییابند. قاضیان به حقطلبی نمیپردازند و در پی منافع خود به دسیسهگری مشغول میشوند. حاکمان به ظلم و فساد مشغولاند و محتسبان با اخذ رشوه، قانون را زیر پا میگذارند. در نهایت، دانایان منفعل میشوند و از فساد دوری میگزینند، ولی به معنای واقعی با حق ارتباط برقرار نمیکنند. این شعر به طور کلی نقدی بر وضعیت اجتماعی و اخلاقی زمانه شاعر است.