غزل شمارهٔ ۲۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بنواز دل شکستهای را
رحمی بنمای خستهای را
میکن چو گذر کنی نگاهی
برخاک رهت نشستهای را
بیگانه مشو بخویش پیوند
از هر دو جهان گسستهای را
سهلست کنی گر التفاتی
دل بر کرم تو بستهای را
مگذار بدام نفس افتد
از چنگل دیو جستهای را
با بار فتد بچنگ ابلیس
با خیل ملک نشستهای را
مگذار شود بکام دشمن
دل در غم دست بستهای را
مپسند دگر شود گرفتار
بهر تو زخویش رستهای را
بی دانه و آب زار مگذار
مرغ پر و پا شکستهای را
یا رب چه شود که دست گیری
از پای فتاده خستهای را
فیض است وغم تو و دگر هیچ
وصلی از خود گسستهای را
بسته است دل شکسته در تو
بپذیر شکسته بستهای را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درخواست رحمت و توجه به دلهای شکسته و خسته اشاره دارد. شاعر از معشوق میخواهد که نگاهی به آنهایی که در در راه او نشستهاند بیندازند و با رحمت خود به آنان کمک کنند. او بر اهمیت پیوند با خود و پرهیز از دلسردی تأکید میکند و از معشوق میخواهد که دل شکسته را نادیده نگیرد و آن را در آغوش گیرد. در نهایت، اشاره میشود که غم و شادی به هم وابستهاند و تنها از طریق عشق و ارتباط میتوان به آرامش رسید.