غزل شمارهٔ ۲۹۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا تو دوست نداری خدا نخواسته باشد
بنزد خود نگذاری خدا نخواسته باشد
برانیم ز در خویشتن بخواری و زاری
حق وفا نگذاری خدا نخواسته باشد
سگان کوی درت را چو بشمری ز سر لطف
مرا در آن نشماری خدا نخواسته باشد
ز دست عشق تو خون جگر پیاله پیاله
کشم تو رحم نیاری خدا نخواسته باشد
بمیرم و ببرم حسرت رخت بقیامت
چنین کشیم به زاری خدا نخواسته باشد
کنم بخدمت تو عرض مدعا دل ریش
تو رو بمدعی آری خدا نخواسته باشد
بتو گمان نبرد فیض اینقدر ستم و جور
تو این صفات نداری خدای نخواسته باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیمحلی و بیعلاقگی معشوق به خود سخن میگوید و احساس درد و ناامیدی خود را بیان میکند. او به ظواهر عشق مینگرد و عجز و ناتوانی خود را از جلب محبت معشوق میبیند. شاعر با زبانی کنایهآمیز بیان میکند که اگر خدا نمیخواست، معشوق به او پاسخ مثبت میداد، اما حالا با وضع ناگوار او، انگار که در پیشگاه خدا هیچ حقی ندارد. احساسات عمیق و رنج ناشی از عشق ناکام، در این ابیات درخشان به تصویر کشیده شده است.