غزل شمارهٔ ۳۳۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
چو تو در بر من آئی اثری ز من نماند
چو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند
سخن از دلم برآید بزبان که با تو گویم
چو نظر کنم بسویت بزبان سخن نماند
بوطن چو بیتو باشم بودم هوای غربت
بسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
ز لطافت خیالت ز تجلی جمالت
همه جان شد است این تن تن من بتن نماند
بنما رهم بجائی که همین تو باشی آنجا
غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند
دل و جان نخواهم الا که دهم بخدمت تو
چو بخدمت تو آیم دل و جان بمن نماند
دم نزع گفت جانم ز بدن چها کشیدم
هله دوستان بشارت که ز غم بدن نماند
پس مرگ اگر بیادت نفسی ز جان بر آرم
شود اخگر این تن من بدن و کفن نماند
بزمانه یادگاری چو سخن نباشد ای فیض
برسان سخن بجائی که دگر سخن نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و وابستگی به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که هنگامی که معشوق در کنار اوست، هیچ اثری از خود ندارد و وقتی که از او جدا میشود، احساس خستگی و ناامیدی میکند. او تمایل دارد که تمامی قلب و جانش را به معشوقش تقدیم کند و با او به جایی برود که هیچ غمی وجود نداشته باشد. شاعر همچنین به مرگ و فراموشی اشاره میکند و میگوید که بدون یاد معشوق، زندگی و وجودش بیمعنا میشود. به طور کلی، شعر به نوعی فراق و عشق ناب و بیپایان اشاره دارد.