غزل شمارهٔ ۳۷۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی تو یکدم نمیتوانم بود
خستهٔ غم نمیتوانم بود
ذرهٔ تا ز من بود باقی
با تو همدم نمیتوانم بود
بیلقایت نمیتوانم زیست
با لقا هم نمیتوانم بود
نظری کن مرا ز من بستان
همدم غم نمیتوانم بود
بنگاهی بلند کن قدرم
بیش ازین کم نمیتوانم بود
تا بکی غم خورم که غم نخورم
در غم غم نمیتوانم بود
جام گیتی نمای عشقم ده
کمتر از جم نمیتوانم بود
عشق سورست و عقل ماتم من
زار ماتم نمیتوانم بود
فیض میگوید مزن دم سرد
واقف دم نمیتوانم بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق و وابستگی شاعر به معشوق است. شاعر ابراز میکند که بدون وجود معشوق نمیتواند زندگی کند و احساس خستگی و غم را تجربه میکند. او نمیتواند حتی لحظهای از فراق معشوق را تحمل کند و به شدت به عشق و زیبایی او نیازمند است. شاعر به کمبود وجود معشوق در زندگیاش اشاره میکند و اعلام میکند که در غم معشوق غرق شده و نمیتواند به زندگی عادی خود ادامه دهد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او نظر بیندازد و او را از این حال رهایی ببخشد.